قصه دلبری(شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسر)

15,500 تومان

موجود

کتاب قصه دلبری خاطرات همسر شهید از 5 سال زندگی مشترک با شهید محمدحسین محمدخانی است که با خاطرات ایشان از نحوه آشنایی با شهید در بسیج دانشگاه آغاز می شود و با خاطراتشان ازسفر به لبنان و ادامه یافته و اعزام به سوریه و شهادت پایان بخش قصه دلبری می شود.متن کتاب قلمی روان و جذاب دارد و شخصیت شهید هر لحظه ما را غافلگیر می کند.

این کتاب شامل بخش های خاطرات ,اشعار, نامه ها و عکس هایی از آن شهید گرانقدر است.

دسته بند‌ی: ,

توضیحات

کتاب «قصه دلبری» از تازه ترین آثار انتشارات روایت فتح است که سراغ زندگی شهید مدافع حرم محمدحسین محمدخانی رفته. این کتاب بلافاصله پس از حضور در نمایشگاه کتاب امسال و غرفه انتشارات روایت فتح، به چاپ‌های متعدد رسید و نزد مخاطبان محبوب شد. اثری با یک جلد متفاوت که به زندگانی شهید محمدحسین محمدخانی می‌پردازد. روایتی صریح، امروزی، دقیق و داستانی از زبان همسر شهید که موجب شده طیف بسیاری از مخاطبان با آن ارتباط ویژه‌ای برقرار کنند و خیلی زود «قصه دلبری» زبان به زبان توصیه شود. به بهانه این کتاب مروری داریم بر «قصه دلبری» و دو کتاب دیگر که از زبان همسران شهدای مدافع حرم نگارش شده است.

«قصه دلبری»/ شهید محمدحسین محمدخانی

«قصه دلبری» روایت عاشقانه 5 سال زندگی مشترک با شهید محمدخانی است. جالب است بدانید که خود شهید محمدخانی پیش از شهادتش به همسرش گفته بوده «وقتی شهید شدم خاطراتم را در قالب «نیمه پنهان ماه» انتشارات روایت فتح چاپ کن» و به همین خاطر روی بعضی خاطرات تاکید داشته که همسرش تعریف کند و بعضی را نه.

حجت الاسلام والمسلمین صداقت یکی از دوستان صمیمی شهید محمدخانی که نامش بارها در کتاب «قصه دلبری» ذکر شده نقطه بارز شهید را “عاشقی” می نامد و می گوید محمد حسین در هر عرصه ایی که وارد می‌شد عاشقانه عمل می کرد و همین امر باعث شد تا روز به روز قیمتی تر بشود  تا جایی که پیراهن شهادت بر  قامتش نقش ببندد.

بخشی از کتاب: «از تیپش خوشم نمی آمد. دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد می پوشید با پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ که می انداخت روی شلوار. در فصل سرمابا اورکت سپاهی اش تابلو بود. یک کیف برزنتی کوله مانند یک وری می انداخت روی شانه اش. شبیه موقع اعزام رزمنده های زمان جنگ. وقتی راه می رفت کفش هایش را روی  زمین می کشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد. از وقتی پایم به بسیج دانشگاه باز شد, بیشتر می دیدمش. به دوستانم می گفتم:« این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهه شصت پیاده شده و همون جا مونده!

به خودش هم گفتم. آمد اتاق بسیج خواهران و پشت به ما و رو به دیوار نشست. آن دفعه را خودخوری کردم. دفعه بعد رفت کنار میز که نگاهش به ما نیفتد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. بلند بلند اعتراضم را به بچه ها گفتم. به در گفتم تا دیوار بشنود.زور می زد تا جلوی خنده اش را بگیرد.معراج شهدای دانشگاه که انگار ارث پدرش بود. هر موقع می رفتیم, با دوستانش آنجا می پلکیدند. زیرزیرکی می خندیدم و می گفتم:« بچه ها, بازم دار و دسته محمدخانی! » بعضی از بچه های بسیج با سبک و سیاق و کار و کردارش موافق بودند, بعضی هم مخالف. معروف بود به تندروی کردن و متحجر بودن. از او حساب می بردند, برای همین ازش بدم می آمد.فکر می کردم از این آدم های خشک مقدس از آن طرف بام افتاده است. آنهایی که با افکار و رفتارش موافق بودند می گفتند:« شبیه شهداست,مداحی می کنه, می ره تفحص شهدا!».

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز

نقد و بررسی ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است .

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “قصه دلبری(شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسر)”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *